نور از پنجره ی سرتاسری اطاقو روشن کرده بود،شکلات قرمزی که خریده بودمو گذاشت روی میز گفت " مرسی خیلی لطف کردی "،به سرتاپام نگاه کرد خندیدم که " بزرگ شدم؟ " لبخند زد " خانم شدی ". به خط های افتاده رو گو
در آستانه ی بیست و دو سالگی برگشتم چون شما انگار کن که یه چیزی رو ما جا گذاشتیم اینجا یه بخشی از خودمون رو که در تمام این سال ها با ما نیومده و اینجا جا مونده،که درسته اقای علیرضا یک سال از بهترین نوش
ولی من هنوز هم همه ش احساس میکنم یکی پشت این در همیشه منتظره،هر روزی که از خونه میرم بیرون منتظرم که ببینمت و هرباری که میرم تهران احساس میکنم الان از این پس کوچه ها با من برخورد میکنی،مثل افتاب که طل
گاهی احساس میکنم تاثیری که از مهدی درون من هست جزئی از DNA من شده.تاثیری که مربوط به کتاب هایی که بهم داده یا موسیقی خوبی که گوش میکرد نیست،مربوط به خودشه،مربوط به هر انچه توو مغز فیلسوف مانندش جریان
احساس میکنم تبدیل به یه پازل شدم که هر تیکه ش رو جاهایی که با پسره رفته جا گذاشته،قلبم هزار تیکه شده،خودم توو قدم زدن های ولیعصر تا تئاتر شهر یا قدم زدن های سی تیر جا گذاشتم،توو موسیقی کنعان بالای کوه